X
تبلیغات
رایتل

نقاشی

شنبه 8 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 12:00 ب.ظ

یه دفعه هوس نقاشی به سرم زد ... 

یه کاغذ سفید برداشتم و گذاشتم جلوم ... تصویر خاصی مد نظرم نبود ... گفتم بذار با کشیدن یه دل شروع کنم ... 

اما موقع کشیدن اونقدر دستم لرزید که حاصل نقاشی ام شد یه دل شکسته و زخمی ... درست عین دل خودم ... 

گفتم عیبی نداره دستم لرزید، این بار یه کوه می کشم ... اما باز خطهایی که کشیدم صاف نبود ... کوه باید محکم و استوار باشه نه لرزون و نابود ...  

کاغذ و عوض کردم و گفتم حالا که اینجوری شد اول یه آسمون آبی و صاف نقاشی می کنم ... باید قسمت بالای کاغذ سفیدم رو آبی می کردم اما هر چی بین مداد هام گشتم مداد آبی ام رو پیدا نکردم ... آسمونی که آبی نباشه که آسمون نیست ... وقتی آسمون نقاشی ات بیرنگ باشه دیگه خونه و گل و درخت کاملا بی معنی می شه ... بی روح می شه ... نقاشی که روح نداشته باشه فقط کاغذ حرووم کردنه ...  

...... 

............

به خودم قول دادم اگه یه روز دوباره هوس نقاشی به سرم زد مراقب دستهام باشم که نلرزه تا بتونم یه دل بکشم صاف و بی غل و غش،‌یه کوه بکشم محکم و قوی،‌بگردم مداد آبی ام رو پیدا کنم باهاش یه آسمون آبی نقاشی کنم که هیچ ابری توش نباشه، اصلا یه روزی یه نقاشی می کشم که روح زندگی داشته باشه ... 

 

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo

عشق

دوشنبه 27 تیر‌ماه سال 1390 ساعت 08:48 ق.ظ

داشت سالاد درست می کرد اونم با یه کارد تیز ... 

تو ذهنش غوغایی بود از فکر های درهم برهم ... به این فکر می کرد که دوسش داره یا نه؟ داشت کلمه دوست داشتن رو پیش خودش آروم آروم زمزمه می کرد که یه لحظه حواسش پرت شد و انگشتش رو برید چند قطره خون ریخت روی زمین٬ هول شد و فوری دستش رو برد سمت دهنش ... چون زخم باز بود ویروس عشق وارد خونش شد و به سرعت برق تو تمام بدنش پخش شد ...    

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo
1 2 >>