-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 10 مردادماه سال 1400 22:00
از دستش دلگیر می شم اصولا اینقدر زود ناراحت نمی شم ولی این بار نمی دونم چرا یهویی اینجوری شد و بدون هیچ رودربایستی دلگیری ام رو به روش می یارم … با شناخت نصفه و نیمه ای که ازش دارم از ذهنم می گذره که بهش برخورده … و بازم نمی دونم چرا ذهنم ناخودآگاه درگیرش می شه … در کمال ناباوری پیغام میده و می گه نمی خوام ازم دلگیر...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 تیرماه سال 1400 22:00
چه بد حالیه حس بی پناهی زمین افتادن از بی تکیه گاهی تصورکردن های اشتباهی رسیدن از سیاهی به سیاهی .......
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 26 تیرماه سال 1400 22:00
تو تشنه شنیدن جمله جادویی .... مراقب خودت باش ...... من .....دلهره و اضطراب و شاید هم ترس از تو، برای گفتن ... مراقب خودت باش .... تو ... با شنیدن جمله جادویی پر می شی از حس خواستن ...یعنی هنوز هم می تونی دوست داشته بشی .... من .... تکرار سه باره جمله اونم با پایینترین صدای ممکنه ... من و تو، هر دو، درست در اشتباه...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 25 تیرماه سال 1400 22:00
به شدت نیازمند حرف زدن با یک نفر ... یک نفر که فقط گوش بده و در نهایت بهش بگه آرووم باش ... تمام شماره هایی که می تونه بهشون زنگ بزنه و رو تو ذهنش پس و پیش می کنه و اما .... اولی گوشی رو جواب نمی ده ... دومی سرش شلوغ تر از اونی هست که بخواد گوش بده و بی خیال سومی می شه ... مثل دفعه های پیش تو خودش غرق می شه و سکوت می...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 24 تیرماه سال 1400 22:00
شاید دلیل اینکه این چند وقت حالش خوش نیست اینه که: رو دیوار آدم های اشتباهی یادگاری نوشته ........
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 تیرماه سال 1400 22:00
این روزها بدون تو تهران جهنم هست ......
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 8 تیرماه سال 1400 22:00
ماجرا از اونجایی شروع می شه که کلام قدرت اش رو از دست می ده و موسیقی با قدرت نفوذ زیاد اعجاز می کنه... انگشت هات که سیم ها رو به آرومی نوازش می ده می شه مصداق همون جمله معروف که آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند .... خسته از تمام زوایای زندگی، خسته از تمام حرف های نگفته، خسته از تمام بی مهری ها و ... در آغوش می گیریش...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 تیرماه سال 1400 22:00
انگار اون شنبه ای که هیچ وقت قرار نبوده برسه بالاخره رسیده .... از صبح همه چیز رفت رو دور تند ... یه موقع به خودم اومدم که همه چیز رو تموم کرده بودم .... حتی تو رو هم فراموش کرده بودم ... خوشی که زیر پوستم دوئیده بود رو هیچ رقمه نمی تونستم منکر بشم ... انقدر که روی صدام تاثیر گذاشته بود .... نمی دونم نتیجه خوبی داره...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 4 تیرماه سال 1400 22:00
چه فایده ای داره اگه موی بلندی داشته باشی اما دستی نباشه که گره هاش رو برات باز کنه دستای گرم و انگشتای کشیده داشته باشی اما دستی نباشه که انگشتات رو توی خودش بگیره و نوازش کنه...
-
خطوط آخر
پنجشنبه 3 تیرماه سال 1400 22:00
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 1 تیرماه سال 1400 22:00
تیرماه برای من ماه دل کندن بوده و بس ....
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 خردادماه سال 1400 22:00
تعارف که نداریم من حسادت می کنم! به لیلی و مجنون و به آیدای شاملو لعنتی! تو هم مرا همانقدر دوست داشته باش من از ورد زبان شدن های این مدلی خوشم می آید ....!
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 22 خردادماه سال 1400 22:00
آمدمت که بنگرم، گریه نمی دهد امان ....... "هوشنگ جان ابتهاج"
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 17 خردادماه سال 1400 22:00
قلبم به خاطر تو مرا طرد کرده است ......
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 خردادماه سال 1400 22:00
فکر انتقام نیستم طناب خشم را بردارم تو را اعدام کنم مطمئن هستم روزی پر از خواستن می شوی و در نیمه راهی، سخت جا می مانی بی انکه به دلتنگی ات توجهی شود می دانم آن روز حال امروز مرا درک می کنی حال کسی که با تو مانند فرشته ها رفتار می کرد "آیدین دلاویز"
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 6 خردادماه سال 1400 22:00
دلا خو کن به تنهایی، که از تن ها بلا خیزد سعادت آن کسی دارد که از تن ها بپرهیزد .......
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 خردادماه سال 1400 22:00
طعم هر چیزی رو باید برای یکبار هم شده چشید .... مثل چشیدن مزه آبی که از قند اشباع شده طوری که ما بقی قندهای حل نشده در آب ته نشین شده باشند ...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 4 خردادماه سال 1400 22:00
وقتی اون موقع هایی که باید باشه نیست منتظر موندنش احمقانه ترین اتفاق زندگیه ........
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 4 خردادماه سال 1400 14:03
امروز بعد از مدت ها ترسیدم ..... از آخرین باری که اینجوری ترسیدم سالها گذشته .... فکر می کردم خیلی محکمتر از این حرفام اما نبودم .... وقتی همه دورم رو گرفتن و از اتاق بیرون بردن تازه به خودم اومدم و وقتی صحبت از شیشه تو دستش شد تازه رسیدم به عمق فاجعه ..... اما بیشتر از ترس چیزی که بهم فشار آورد و اشکم رو سرازیر کرد...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 3 خردادماه سال 1400 22:00
به اختیار دل بود که لب به خطا رفت .....! و چه خطایی رفت .... به شیرینی عسل .... یاد باد .....
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 فروردینماه سال 1400 22:00
گاهی فکر می کنی یه آدم چقدر خوب و عالی و بینظیره و داره دیدت رو نسبت به بقیه عوض می کنه .... اما چند سال که می گذره در کمال ناباوری می فهمی که اون آدم از همه آدمهای اطرافت که دیدی بدتر .......
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 22 فروردینماه سال 1400 22:00
حس مادری رو دارم که بعد از نه ماه زایمان کرده .... و حالا سبک و آروم شده .... در کمال ناباوری خیلی آرومم ... خیلی فکر کردم ... لازم نیست همه مشکلات رو خودم به تنهایی حل کنم ، وقتی قدرتی ندارم و نمی تونم چرا بیخود به خودم فشار بیارم ... پس موضوع رو می سپرم به خدا ... یا حل می شه یا لاینحل باقی می مونه .... من همونقدری...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 18 فروردینماه سال 1400 16:51
من که درد خودم رو داشتم چه اصراری بود که بیشترش کنی .... چه نفعی بردی؟
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 13 فروردینماه سال 1400 22:00
نمی دونم شاید یک بی خبر از راه رسید و جان مرا برد .....
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 فروردینماه سال 1400 22:00
نیمه شعبان دو تا خاطره بد داره یه دونه خاطره خوب کاش یه خوب دیگه هم اتفاق می افتاد که تعادل برقرار بشه ....
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 فروردینماه سال 1400 22:00
شاید قهوه ای باشم تلخ .... اما خواستنی
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 1 فروردینماه سال 1400 22:00
سی و هشتمین بهار زندگی کلید خورد .... امیدوارم انتهای سال وقتی دارم از روزهایی که گذشت می نویسم تو هم نقش پر رنگی در مرور خاطراتم داشته باشی ....
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 30 اسفندماه سال 1399 00:00
تا بهار دلنشین آمده سوی چمن ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن چون نسیم نوبهار بر آشیانم کن گذر تا که گلباران شود کلبه ویران من تا بهار زندگی آمد بیا آرام جان تا نسیم از سوی گل آمد بیا دامن کشان چون سپندم بر سر آتش نشان بنشین دمی چون سرشکم در کنار بنشین نشان سوز نهان تا بهار دلنشین آمده سوی چمن ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 اسفندماه سال 1399 22:00
شبهای هجر را گذراندیم و زنده ایم ما را به سخت جانی خویش این گمان نبود .... دهه نود هم بالاخره تموم شد .... ساعت ها به لحظه ها و روزهایی که گذشت فکر کردم ... اتفاقات خوب هم داشت اما اتفاقات بدش اونقدر زیاد بود که همه زندگی ام رو تحت الشعاع قرار داد .... سال 90 ذهنم کاملا درگیر آقای میم بود .... هنوز سر خورده راه...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 20 اسفندماه سال 1399 22:00
هر وقت صحبت می شد می گفتم من منطقه های غرب تهران رو دوست ندارم می گن اینجوری نگو، راست می گن الان هم خونه ام منتقل شده غرب تهران، هم محل کارم ....