-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 23 دیماه سال 1400 22:00
از فرار کردن بیزارم، اما الان بهترین راه نجات فقط فرار .... فرار از حرف زدن، فرار از رو به رو شدن، فرار از هر چیزی که باعث بشه ذهنم مشغول بشه ..... شاید با فرار کردن بشه زمان خرید ....
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 11 دیماه سال 1400 22:00
هنوزم اون شبای گریه ی مستی رو یادم هست کجا موهاتو وا کردی کجا بستی رو یادم هست تو حق داری اگه رفتی اگه حرفامو یادت نیست ولی منی که گفتی عاشقم هستی رو یادم هست ....
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 9 دیماه سال 1400 22:00
وقتی کنارم بود انگار زندگی تو مشتم بود، محکم بودم و خوش خیال، زندگی بر وفق مراد بود ... وقتی رفت دیگه زندگی تو مشتم نبود اما هنوز خوش خیال بودم و امیدوار و اینکه زندگی هنوز هم می تونه بر وفق مراد باشه ... اما وقتی دیدم دستش رو در اختیار کسی دیگه گذاشت و نوازش شد فهمیدم دیگه همه چی تمومه ...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 6 دیماه سال 1400 22:00
دلیلش رو گذاشتم معذوریت اخلاقی .... اما شاید در واقع ترس بود ... گاهی پات به راهی باز می شه که با تمام وجود نیاز داری دل و بزنی به دریا و خودت رو بندازی تو مسیر جدید .... اما عقل چنان می ترسونه که تمام جرات و جسارتت رو از دست می دی .... نتیجه اش می شه این که می خوای ، یعنی از زور خواستن در حال مرگی اما تمام وجود خودت...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 24 آذرماه سال 1400 22:00
صائب تبریزی می فرماید: می رسد غم های بی پایان به پایان، غم مخور ....
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 23 آذرماه سال 1400 22:00
چنان مردم از بعد دل کندنت، که روح من از خیر این تن گذشت گلایه ندارم ، نرو، گوش کن ، تو باید بدانی چه بر من گذشت تو باید بدانی چه بر من گذشت زمانی که دیدم کجا می روی تقاصت همین است عزیزدلم که بنشینی و از کشتنم بشنوی خودم خواستم با تمام وجود، با تویی که نبود، عاشقانه بمانم من این عشق را با همین کوه درد، روی دوش دلم تا...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 آذرماه سال 1400 22:00
خیلی خوب بود همه دوسش داشتن و از خوبی هاش تعریف می کردن انگار درست همین الان از وسط "قصه" بیرون اومده بود .... خیلی خوب بود دوسش داشتم از خوبی هاش تعریف می کردم دقیقا تو بهترین نقطه از وسط "قصه" بیرون اومده بود اما قصه من انتهای خوبی نداشت ... نه بالا رفتن داشتن و نه پایین اومدن، نه دوغ و نه ماست،...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 20 آذرماه سال 1400 22:00
نباید می گفتم اما .... با هر جمله ای که می گفتم انگار یه قسمت ازگوشت تنم رو می کندم ... هیچ وقت نمی خواستم برای توجیه خودم کسی رو به گند بکشم ... اما این کار رو کردم ...صادقانه همه چی رو تعریف کردم ... وقتی هر چی که باید می گفتم رو گفتم انگار تازه فهمیدم چه دردی رو داشتم روزها با خودم حمل می کردم ... منی که هر بار به...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 15 آذرماه سال 1400 22:00
مرا ببخش که اینگونه دلتنگ به تو می اندیشم ...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 14 آذرماه سال 1400 22:00
خداحافظی می کنه و می ره حتی سرم و بلند نمی کنم همونجوری که مشغولم جوابش و می دم .... پنج دقیقه نشده شایدم شد نمی دونم دوباره صداش رو می شنوم ... بازم بدون واکنشی مشغولم ... حس اش می کنم ... کنار در پا به پا می شه، نمی تونم تعجب ام رو پنهون کنم ... موندم چی شده، اینقدر خوش اخلاق نیست که بخواد دوباره خداحافظی کنه ... از...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 13 آذرماه سال 1400 22:00
طوفان تموم شده ، همه جا رو گرد و غبار گرفته ... یک نفر باید بیاد کمک کنه و دل بده تا بشه همه جا رو تمیز کرد ... یه نفری که بشه بهش اعتماد کرد، کسی که اگه این وسط خسته شدی دستت و بگیره و آروم بگه تو استراحت کن من هستم".... آدمی این چنین میانه میدانم آرزوست ......
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 12 آذرماه سال 1400 22:00
قدیمی ها می گفتن اگه نمی تونی گریه کنی دلیلش دلته که سیاه شده ... سنگدل شدی ... حالا من می گم آره دلم سیاه شده ... شده یه تکه ذغال که داره یه گوشه واسه خودش روزگار می گذرونه ... همین زغال رو اگه با دقت نگاه کنی می بینی یه رگه هایی داره، می دونی اون رگه ها چی هستن؟؟ اون رگه ها زمانی ایجاد شده که دلم شکسته ... بعضی از...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 10 آذرماه سال 1400 22:00
حوصله فکر کردن ندارم کتاب رو می گیرم دستم و شروع می کنم به خوندن و قدم زنون می رم سمت شرکت .... مهم نیست که اطرافیان چه جوری نکاه می کنن ... حواسم و می دم به جملات کتاب ...گاهی رشته کلام نویسنده پاره می شه و مجبور می شم یه چند خطی رو برگردم عقب و مجدد بخونم ... غرق خوندن می شم که صدای برگهای زیر پام برم می گردونه تو...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 6 آذرماه سال 1400 22:00
به قول قدیمی ها : یا رب نظر تو برنگردد ......
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 22 آبانماه سال 1400 22:00
این روزها عجیب دنبال معجزه ام بر خلاف همیشه حس و حالی تو وجودم نیست که بخوام پیاده روی بکنم پس بهترین راهش اسنپ و منتظر موندن ... زودتر از اون چیزی که فکرش رو می کردم ماشین جلوی پام می زنه رو ترمز و سوار می شم .... حوصله نفس کشیدن هم ندارم چه برسه به حرف زدن اما راننده از قضا اصلا براش مهم نیست ... به نظر خیلی هم خوش...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 19 آبانماه سال 1400 22:00
انگار همین دیروز بود که هنوز آفتاب نزده وسط بیمارستان صارم بودیم ... اسمش روهم همون موقع تصمیم گرفتن بذارن آتریسا ... گذاشتنش تو بغلم کل قدش 53 سانت بود، بوی تمیزی می داد، یه بویی که هنوز هم چشمام رو می بندم می تونم حس اش کنم ... بعد از سالها یه نوزاد توی خانواده ... اومدنش روحم رو جلا داد ... باهاش آروم شدم و صبور...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 18 آبانماه سال 1400 22:00
اسکناس مچاله شده ای رو که کف دستم گذاشته با وسواس خاصی صاف می کنم و توی کیف پول مابین بقیه اسکناس ها می گذارم ... کسی که کنارم نشسته شروع می کنه به ترکی صحبت کردن با راننده و در کمال تعجب و خنگ بودنم تو زبون ترکی کاملا متوجه می شم که چی داره می گه ... متوجه نمی شم که جوابش رو به ترکی گرفت یا فارسی اما فکر کرد که من...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 17 آبانماه سال 1400 22:00
نمی دونم صبر کردن نتیجه داره یا نه الان دیگه هیچی نمی دونم ولی صبر می کنم ، شاید یه روزی همه چیز شفاف بشه و روشن ...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 14 آبانماه سال 1400 22:00
خداحافظی هام رو کردم دارم می رم که به ماشین برسم بارون شلاقی می باره هوا سرده و من سردر گم صدام می کنه و می یاد سمتم ، فکر می کنم چیزی جا گذاشتم یا باید کاری قبل از رفتن انجام می دادم، با گیجی برمی گردم سمتش تا بیام به خودم تو بغلش جا می گیرم ... فقط چند ثانیه است اما حس اش رو بهم منتقل می کنه ... آروم تر از قبل قدم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 19 مهرماه سال 1400 22:00
شنیدنش حس خوبی بهم می ده .... انگار داره برای من می خونه ... به من می گه، فقط من .... " دلم با توئه فکر چیزی نباش خودم غصه هاتو به جون می خرم تو رو با خودم هر کجا که بگی تو رو سمت لبخند و گل می برم تمام منی، کم نشو کم نیار با این روزگار و غمش تا نکن امیدم تویی از ته دل بخند نگاهت رو از گریه دریا نکن اجازه نده ابر...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 10 مهرماه سال 1400 22:00
اگه می خوای یه زندگی راحت و با آرامش داشته باشی سطح انتظاراتت رو ازآدم های اطرافت به صفر برسون ...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 8 مهرماه سال 1400 22:00
اومدم پیشت .... این بار بدون هیچ گله و گله گذاری اومدم ... این بار تو سکوت مطلق اومدم ... فقط اومدم به قصد سر گذاشتن روی زانوهات ..... چرا نبودی؟؟؟؟؟؟
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 8 مهرماه سال 1400 14:41
من باید تاوان می دادم که دادم .... از روی ندونم کاری تاوان دادم ، اما بهاش خیلی زیاد بود ...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 29 شهریورماه سال 1400 22:00
این روزا به شدت از خودش شاکیه نمی دونه که گاهی می یای تکلیفت رو مشخص کنی، یهو همه چیزت رو از دست می دی ......
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 28 شهریورماه سال 1400 22:00
خدایا بنده ات از تو قویتره می دونی چرا؟ بنده ات قادره کاری بکنه که از بقیه آدمهای اطرافت جدا بشی، بنده ات قادره کار رو به جایی برسونه که حتی تو هم به فراموشی سپرده بشی می دونی چرا؟ بس که سکوت می کنی و هیچ کاری انجام نمی دی ....
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 27 شهریورماه سال 1400 22:00
چه طور تونست؟ چه جوری بدی هاش، توهین هاش، کارهاش رو فراموش کرد ؟ چطور به خودش اجازه داد که برای سومین بار خودش رو نابود کنه ............
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 15 شهریورماه سال 1400 22:00
بی هیچ سوالی و جوابی "بغلم کن" خسته تر از آنم که بگویم به چه علت
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 7 شهریورماه سال 1400 22:00
دعای دشمنان مستجاب شد .......................
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 5 شهریورماه سال 1400 22:00
اگه هزار باردیگه هم برگردم به گذشته مطمئن باش باز هم کنارت می مونم ........
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 11 مردادماه سال 1400 22:00
خسته ام پس بگیر دستم را ......