چنان مردم از بعد دل کندنت، که روح من از خیر این تن گذشت

گلایه ندارم ، نرو، گوش کن ، تو باید بدانی چه بر من گذشت

تو باید بدانی چه بر من گذشت زمانی که دیدم کجا می روی

تقاصت همین است عزیزدلم که بنشینی و از کشتنم بشنوی

خودم خواستم با تمام وجود، با تویی که نبود، عاشقانه بمانم

من این عشق را با همین کوه درد، روی دوش دلم تا ابد می کشانم ...

خیلی خوب بود

همه دوسش داشتن 

 و از خوبی هاش تعریف می کردن

 انگار درست همین الان از وسط "قصه" بیرون اومده بود ....

خیلی خوب بود

دوسش داشتم

از خوبی هاش تعریف می کردم 

دقیقا تو بهترین نقطه از وسط "قصه"  بیرون اومده بود

اما

قصه من انتهای خوبی نداشت ...

نه بالا رفتن داشتن و نه پایین اومدن، نه دوغ و نه ماست، ولی راست بود و عین حقیقت ....

نباید می گفتم اما ....

با هر جمله ای که می گفتم انگار یه قسمت ازگوشت تنم رو می کندم ... هیچ وقت نمی خواستم برای توجیه خودم کسی رو به گند بکشم ... اما این کار رو کردم ...صادقانه همه چی رو تعریف کردم ... وقتی هر چی که باید می گفتم رو گفتم انگار تازه فهمیدم چه دردی رو داشتم روزها با خودم حمل می کردم ... 

منی که هر بار به بهانه های مختلف چشمهام رو بستم و نخواستم ببینم ... همین من امشب به آخر رسید ...............

مرا ببخش

که اینگونه دلتنگ

به تو می اندیشم ...

خداحافظی می کنه و می ره حتی سرم و بلند نمی کنم همونجوری که مشغولم جوابش و می دم ....

پنج دقیقه نشده شایدم شد نمی دونم دوباره صداش رو می شنوم ... بازم بدون واکنشی مشغولم ...

حس اش می کنم ... کنار در پا به پا می شه، نمی تونم تعجب ام رو پنهون کنم ... موندم چی شده، اینقدر خوش اخلاق نیست که بخواد دوباره خداحافظی کنه ...  از چیزی که شنیدم گیج شدم ... باورم نشد که داره از طرف کسی دیگه که حرفی زده و جوابش رو هم گرفته عذرخواهی می کنه .... یه لحظه نگاهش می کنم و اولین جمله ای که اومده تو ذهنم رو سریع منتقل می کنم ... یه خداحافظی زیر لب می کنه و می ره ... به همون آرومی که اومده بود ... منم می مونم تو بهت و حیرت ...