ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
29 | 30 |
شروع می کنم به تمیز کردن
به این فکر می کنم که یه بار می شورم و تمیز می کنم دیگه ... عوضش دیگه خیالم راحته
پشتم بهشه که می شنوم می گه:
انگار همین دیروز بود که تو بغلم می شست و این بار منم که ذهنم پر می کشه به گذشته ...
چقدر خوووب بود
کم و کسری زیاد بود اما همه چیز خوب بود ...
الانم خوبه اما کم و کسری اش خیلی بیشتره ...
وطن
مثل قسمت چپ سینه ست!
وطن
شبیه پدره. هر چقدر از پدر و نامهربانی هاش، خشم، غضب و تلخی هاش به ستوه اومده باشی اما موقع ترکش، احتمالا چیزی درست در سمت چپ بدنت، تیر می کشه و زمین گیرت می کنه. از خون تو، اما علیه توست. جزئی از تو اما نامهربان با تو.
برای همینه که دلت، رفتن می خواد، اما مگه آدم می تونه از جایی که بهش تعلق داره، برای همیشه بره؟ مگه آدم می تونه پدرش رو با تمام تلخی ها، غضب و تعصباتش برای همیشه رها کنه؟
وطن مفهوم نیست، وطن مکان نیست. وطن همون قسمت چپ سینه است که بعضی روزها تیر می کشد و دردش امونت رو می بره و نفست رو بند می یاره!
فاطمه بهروز فخر
سیل غارتگر اومد
از تو رودخونه گذشت
پل ها رو شکست و برد، زد و از خونه گذشت ...
دست غارتگر سیل خونه رو ویروونه کرد
پدر پیرم و کشت، مادر و دیوونه کرد
حالا من موندم و این ویرونه ها
پر خشم و کینه دیونه ها
من خسته، من زخمی، من پاک
می نویسم آخرین حرف رو خاک
کی می آد دست توی دستم بذاره
تا بسازیم خونمون و دوباره ....