هوا کاملاً تاریک شده، شرکت هم تقریباً از همکارها خالی شده

خسته از در می رم بیرون که برم سمت خونه

از خیابون که رد می شم می بینمش که اون سمت خیابون ایستاده و منتظره که رد بشه و بیاد داخل

می رم جلوش و خسته نباشید می گم، دارم رد می شم که یه لحظه از حرفش هنگ می کنم 

خسته نباشی، برسونمت تا سر خیابون یا میری؟؟؟؟؟

ناخودآگاه می خندم و تشکر می کنم 

می میرم برای این خوشی های ریز و زیر پوستی، از اینکه هنوز هم آدمهایی اطرافم هستن که حواسشون بهم باشه 

خستگی از یادم می ره، یه خنده قشنگ می شونم رو صورتم و دستام رو می کنم تو جیبم و شادون قدم زنان می رم سمت خونه 

من خوشبختم .................

.....................................................................

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد