ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
29 | 30 |
خوابیدی بدون لالایی و قصه
بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه
دیگه کابوس زمستون نمی بینی
توی خواب گلای حسرت نمی چینی
دیگه خورشید چهره ات رو نمی سوزونه
جای سیلی های باد روش نمی مونه
دیگه بیدار نمی شی با نگرونی
یا با تردید که بری یا که بمونی
رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی
قانون جنگل رو زیر پا گذاشتی
اینجا قهرن سینه ها با مهربونی
تو تو جنگل نمی تونستی بمونی
دلت و بردی با خود به جای دیگه
اونجا که خدا برات لالایی می گه
می دونم می بینمت یه روز دوباره
توی دنیایی که آدمک نداره ...
......
آوارگی و بدبختی شاخ و دم نداره ... هر چقدر تلاش می کنم تا شرایط رو کمی بهتر کنم به جای پیشرفت٬ پسرفت می کنم ...
هالهٔ نازم...میدونی که آدم نصیحت و پند و اینا نیستم...پس فقط اینو از زبون دوستی بخون که نمیدونه چیکار کنه تا تو حالت بهتر باشه...
یادته یه روز بهم گفتی الهه آروم و بیحرکت نشستم و دارم گذشتن روزا رو نگاه میکنم بی اونکه کاری کنم یا حسی داشته باشم؟شاید اون موقع تمرینی بوده واسه حالا هالهٔ من...گاهی باید بیطرف باشیم و به عنوان یه شاهد به روز و روزگارمون نگاه کنیم...اون روزا این حس بیطرفی رو تجربه کردی...الان بیشتر به دردت میخوره عزیزم....شاید باید تلاش نکنی...بعضی وقتا گره ها کورتر میشن با دخالت ما...خیلی وقتا با "هیچ کاری نکردن" و آروم بودن شرایط بهتر میشن....
کاش یه کاری ازم برمیومد...من شرمندهٔ چشمای مهربونتم عشقم...ببخش....
هاله
عزیز دلم...
ای دل عبث مخور غم دنیا را
فکرت مکن نیامده فردا را
کنج قفس چو نیک بیندیشی
چون گلشن است مرغ شکیبا را
بشکاف خاک را و ببین آنگه
بی مهری زمانهٔ رسوا را
این دشت، خوابگاه شهیدانست
فرصت شمار وقت تماشا را
از عمر رفته نیز شماری کن
مشمار جدی و عقرب و جوزا را
دور است کاروان سحر زینجا
شمعی بباید این شب یلدا را
در پرده صد هزار سیه کاریست
این تند سیر گنبد خضرا را
پیوند او مجوی که گم کرد است
نوشیروان و هرمز و دارا را
این جویبار خرد که میبینی
از جای کنده صخرهٔ صما را
آرامشی ببخش توانی گر
این دردمند خاطر شیدا را
افسون فسای افعی شهوت را
افسار بند مرکب سودا را
پیوند بایدت زدن ای عارف
در باغ دهر حنظل و خرما را
زاتش بغیر آب فرو ننشاند
سوز و گداز و تندی و گرما را
پنهان هرگز مینتوان کردن
از چشم عقل قصهٔ پیدا را
دیدار تیرهروزی نابینا
عبرت بس است مردم بینا را
ای دوست، تا که دسترسی داری
حاجت بر آر اهل تمنا را
زیراک جستن دل مسکینان
شایان سعادتی است توانا را
از بس بخفتی، این تن آلوده
آلود این روان مصفا را
از رفعت از چه با تو سخن گویند
نشناختی تو پستی و بالا را
مریم بسی بنام بود لکن
رتبت یکی است مریم عذرا را
بشناس ایکه راهنوردستی
پیش از روش، درازی و پهنا را
خود رای مینباش که خودرایی
راند از بهشت، آدم و حوا را
پاکی گزین که راستی و پاکی
بر چرخ بر فراشت مسیحا را
آنکس ببرد سود که بی انده
آماج گشت فتنهٔ دریا را
اول بدیده روشنئی آموز
زان پس بپوی این ره ظلما را
پروانه پیش از آنکه بسوزندش
خرمن بسوخت وحشت و پروا را
شیرینی آنکه خورد فزون از حد
مستوجب است تلخی صفرا را
ای باغبان، سپاه خزان آمد
بس دیر کشتی این گل رعنا را
بیمار مرد بسکه طبیب او
بیگاه کار بست مداوا را
علم است میوه، شاخهٔ هستی را
فضل است پایه، مقصد والا را
نیکو نکوست، غازه و گلگونه
نبود ضرور چهرهٔ زیبا را
عاقل بوعدهٔ برهٔ بریان
ندهد ز دست نزل مهنا را
ای نیک، با بدان منشین هرگز
خوش نیست وصله جامهٔ دیبا را
گردی چو پاکباز، فلک بندد
بر گردن تو عقد ثریا را
صیاد را بگوی که پر مشکن
این صید تیره روز بی آوا را
ای آنکه راستی بمن آموزی
خود در ره کج از چه نهی پا را
خون یتیم در کشی و خواهی
باغ بهشت و سایهٔ طوبی را
نیکی چه کردهایم که تا روزی
نیکو دهند مزد عمل ما را
انباز ساختیم و شریکی چند
پروردگار صانع یکتا را
برداشتیم مهرهٔ رنگین را
بگذاشتیم لؤلؤ لالا را
آموزگار خلق شدیم اما
نشناختیم خود الف و با را
بت ساختیم در دل و خندیدیم
بر کیش بد، برهمن و بودا را
ای آنکه عزم جنگ یلان داری
اول بسنج قوت اعضا را
از خاک تیره لاله برون کردن
دشوار نیست ابر گهر زا را
ساحر، فسون و شعبده انگارد
نور تجلی و ید بیضا را
در دام روزگار ز یکدیگر
نتوان شناخت پشه و عنقا را
در یک ترازو از چه ره اندازد
گوهرشناس، گوهر و مینا را
هیزم هزار سال اگر سوزد
ندهد شمیم عود مطرا را
بر بوریا و دلق، کس ای مسکین
نفروختست اطلس و خارا را
ظلم است در یکی قفس افکندن
مردار خوار و مرغ شکرخا را
خون سر و شرار دل فرهاد
سوزد هنوز لالهٔ حمرا را
پروین، بروز حادثه و سختی
در کار بند صبر و مدارا را
پروین اعتصامی
مامان تو رو به دست خدا سپردن . دستت رو گذاشتن توی دست خدای بزرگ و رفتن . نه تنها رهات کردن و نه بی پناه ... تو هم به لالایی آروم ِ خدا بسپارشون .
دل های تک تکمون پیش توئه و دعای خیرمون بدرقه راهشون ...
چی بگم ؟
بگو بسه دیگه
بگو ساکت شو
بگو خستمون کردی
بگو حوصلمون سر رفت
شاید بفهمم چی کار باید بکنم ٬ شاید تموم کنم این بهانه گیری ها رو ...
من به این حضور تو میگم پیشرفت.
من یکی اگر بگم حستو میفهمم ،چرت گفتم
ولی حس بودنت اینجا برامون خیلی ارزشمنده.
امروز من ناقابل مولودی بودم ،برات خیلی دعا کردم، البته برای تک تک بچه های اینجا دعا کردم ایشاله خدا از منه کمترین، قبول کنه!
همین الان اذان بعد از سحر گفت هاله و باهاش یه قطره اشک از گوشه چشمم غلت خورد اومد پایین چون داشتم سطرهای این پست رو نظاره میکردم تو ذهنم
می دونی هاله، مسخره است شایدم خودنمایی اما سحر که میشه، افطار که میشه، وقت نماز که میشه، تو راه که دوست دارم با خدا حرف بزنم یه نفر زودتر از همه میاد جلوی چشام، بعد به خدا میگم تو که میدونی ماه رمضون خودش کلی خاطره داره تو که میدونی سحر و افطار ماه رمضون یعنی مادری که پا میشه و کلی برامون تدارک می چینه، تو که میدونی چقدر درد داره که وقتی ستون احساس ادم اگه پیشش نباشه یعنی چی، پس یه نگاه به خواهر منم بکن
ببین این روزها خیلی بیشتر از همیشه به بودنت به ارامشت به قوت قلبت نیاز داره
خدا جون بی انصافی نکنی تنهاش بزاریا
میگم خدا نفسم کم میاد وقتی خودمو جاش میزارم ، سینه ام خفه میشه، صدام در نمیاد، بفهم حالش
میگم خدا کی میگه خاک سرد، اخه مگه میشه قوت قلب ادم بره و زمان حلش کن
مگه میشه نبودش زمان فراموش کن برامون
میگم خوش انصاف با حکمت حالا که عزیزش بردی یکم بیشتر همراهش باش
بخداییت خیلی سخته تنهایی ها
بخداییت ما ها که هیچ کاری نمی تونیم بکنیم اما تو که میتونی، یه نیم نگاه چیزی ازت کم نمیکنه ها
هی روزگار لعنتی خیلی بی مروتی گاهی
برات دعا میکنم هاله عزیزم. تو خیلی قوی هستی. اینو بابت تعارف نمیگم. هر کی جای تو بود الان نه سر کار می رفت. نه تلفن کسی رو جواب میداد و نه ....
هاله بانو ..
چقد دلمون تنگ شده واسه مثل همیشه بودنتون...
الهه راس میگه باید چند وقتی دست کشید از دنیا و فقط نگاه کرد ..
هاله...
یعنی دعاهای ما بهت نمیرسه؟! ایمان دارم که این دعاهای کله ی سحریِ سی روزه،بالاخره کار خودشو میکنه هاله...
قوی باش دوستم...خدا خودش پشت و پناهت
هاله جان ...
غم دنیا بر دنیا دار ارزانی
که نیارد بر دلها جز ویرانی.
...هاله عزیزززم...
عیبی نداره نازنین...گله کن...شکایت کن...از روزگار از سختیاش و بیرحمیاش..از همه چیز و همه کس !!
..بگذار خالی بشی....جلو خودتو نگیر...ساکت نشو...بنویس بازم...هیچکس خسته نمیشه...همه درکت می کنیم...همه باهات همدلی می کنیم...اصلا بفکر پیشرفت و پسرفت نباش...کی میدونه به چی میگن پیشرفت و به چی میگن پسرفت...هر کدوم اومدیم توی این دنیا که راه خودمون رو بریم...هرکس از خودش خبر داره بانوجان....پس هرچی آرومت میکنه...هرچی احساست رو پرواز میده و سبکت میکنه همون کارو بکن...فکر چیزای دیگه نباش...بزار این روزا و ساعتها بگذره !...
قربون دل غمگینت عزیز...
همه برا هم دعا کنیم اینروزا..
من نمیدونم تو این موقعیت ها چی باید بگم...فقط اینکه خالی کن خودتو ...هرچی دوست داری بنویس...مامیخونیم و باهاتیم عزیزم...
عزیزم
فقط میتونم واست دعا کنم
...
هیچی ندارم که بگم
تا تورو دلداری بدم
میــــــــــــــــــــــــــــگـــــــــــــــــــن
خــــــــــــــــــــــــــــــــــدا به موقع میرسه
فـــقط به این معتقدم..........................
بیادتیم..واسه آرامشت دعا میکنیم..دعا میکنیم عزیزم
یاحق...