گذری به گذشته ...

آخرین ساعت های سال نود به جای این که لذت بخش باشه یه جورایی غم انگیزه ... 

سال خوب و عالی نبود که بگم دلم برای روزهاش تنگ می شه ... الان که به روزهاش فکر می کنم می بینم هر چقدر هم بخوام خوش انصاف باشم لحظه های خوشش خیلی خیلی کم بود ... 

اولش چقدر امیدوار بودم ... اما حالا چی ؟؟؟؟  

بهار رو با یه اشتباه آغاز کردم که با یه دل شکسته به خزون وصلش کردم ...  

چه بهار کذایی بود ... چه عذاب هایی که نکشیدم ... چه روزهای سختی که تو لحظه شماری من به شب رسید ...

روزها رو بی هدف سپری کردم تا اواخر تابستون که مهر تاییدی به نبودنت زده شد ... این بار من بودم که خواستم نباشی ... فکر کردم اینجوری آرووم می شم نمی دونستم زیر آوار می مونم ... 

پاییز رو با حال خسته ای گذروندم ... دلمرده تر از قبل ... زمستون خیلی سردی بود و هر قدر تلاش کردم گرم نشد ... تو همین روزهای سرد بود که فهمیدم دیگه نمی تونم اون آدم قدیم بشم ... 

یه بار یکی گفت دوست دارم فقط به خاطر خنده همیشگی رو صورتت ... نمی دونم چرا اینقدر مسیر رو اشتباه اومدم که دیگه قادر به برگشتن نیستم ... 

هیچ حسی از بهار جدید نیست ... حتی بوی تمیزی خونه هم سر ذوقم نمی یاره ...

تا چند ساعت دیگه بیست و نهمین بهار هم خودش رو به رخ زندگیم می کشه و من باز هم مثل این چند سال اخیر می خونم: 

من دارم بهار بهار می بازم به روزگار 

دلم رو ورق ورق صدامو هوار هوار 

می مونم صبور صبور می شکنم غرور غرور  

آخ که زندگی رو من می بازم کرور کرور ...