ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
29 | 30 |
وقتی اشتباه کردی دیگه تمومه ...
حالا جریان منه ...
وقتی حالا می شنوم که بهم می گی خریت کردی چیزی ندارم بگم جز قطره های اشک جمع شده توی چشمم ... آخه کاری نمی شه کرد ... حرف حق جواب نداره ...
وقتی گفتی حالا حالاها باید جواب بدی ترسیدم ... گاهی فرار چقدر خوبه اما به شرطی که راهی باشه و من چقدر الان به اون راه احتیاج دارم
بچه که بودم وقتی خیلی ناراحت بودم یا درد داشتم بابا می اومد می شست کنار تختم و دستم رو می گرفت و می گفت چشمات رو ببند و اونقدر کنارم می موند تا آرووم بشم و خوابم ببره ... هنوز این عادت همراهمه ... وقتی خیلی ناراحتم و درگیر دلم می خواد یه نفر فقط دستهام رو بگیره ... درست مثل الان که ترسیدم ... درست مثل الان که دلم گرفته ... درست مثل الان که دلم هوای بچگی ام رو کرده ... درست مثل الان که ...