ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
29 | 30 |
کریدورها شلوغ شده، نرس ها با سرعت تو هر اتاقی سرک می کشن که شیفت رو از نرس های خسته از بی خوابی شبانه تحویل بگیرن و خیلی خلاصه وار از چند و چون کار و بیمار ها خبردار بشن و برگردن سر کارهاشون ...
اما دیشب شب شلوغی بود ... این جمله ای بود که از دهن یکی از بهیار هایی که گویا قصد رفتن نداشت شنیده شد ... مابقی نرس ها چشم دوخته بودن به دهنش ببینن دیشب تو بخش چه خبر بوده ...
چرا مگه چه خبر بود؟
دیشب اینجا عاشورا بود به خدا .....
...................
سه اتاق انتهای بخش هر کدوم یه حال و هوایی داشت:
تو اتاق اول دخترک با یه آرایش غلیظ توی تختش نشسته بود و هر از چند گاهی از روی ناز و ادا ناله می کرد و انگار به تخت سلطنت نشسته باشه به بقیه فخر می فروخت ... آخه شوخی نبود نوزادی که تو تخت کنارش بود پسر بود ... دخترک ذهنش مثل یه ماشین حساب در حال حساب و کتاب بود ...
تو اتاق دوم خواهر سعی می کرد به زور حجمی از کرم پودر رو روی صورت خواهرش بماله که تا قبل از اومدن مادر شوهر شاید رد اشک رو گونه خواهرش باقی نمونده باشه ... آخه شوخی نبود بچه دوم هم دختر شده بود ... حالا چطور می خواستن ننگ یکه زا بودن رو تحمل کنن ...
اما اتاق آخر خیلی دلگیر تر بود ... مرد رو به پنجره ایستاده بود و سیگارش رو دود می کرد
شاید اگر از نزدیک دقت می کردی برق اشک رو می تونستی تو چشمهاش ببینی ... زنش رنگ به صورت نداشت ... کز کرده بود گوشه تخت و هیچی نمی گفت ... بهیار تمام تلاشش رو کرد که چیزی به خوردش بده اما نتونست ... با عصبانیت از اتاق اومد بیرون ...
...................
بهیار هنوز داشت ماجرای دیشب رو تعریف می کرد ... آره دیگه خلاصه خوب شد دیشب نبودید که صدای بهیار عصبانی صحبتش رو قطع کرد...
وا داشتم حرف می زدم ها ...
وای ببخشید این مریض اتاق آخر من رو دیوونه کرده به خدا به هیچ صراطی مستقیم نیست
چرا؟
نه چیزی می خوره نه حرفی می زنه فقط یک بند داره گریه می کنه اینقدر هم سوزناک گریه می کنه دل آدم ریش می شه ...
خوب حق داره بنده خدا می دونی با چه حالی آوردنش؟
خوب اینجا بیمارستانه مسلما هر کی می یاد اینجا مریضه دیگه این همه ...
آره قبول دارم اما یه لحظه خودت رو بذار جای اون ...
ده ساله که ازدواج کرده اما بچه دار نمی شده چند سال بوده که داشته دوا و درمون می کرده تا باردار بشه ... کلی هزینه کلی زحمت تا بالاخره بچه دار می شه ... اما دیشب تو هشت ماهگی تو یه تصادف بچه رو از دست داد ...
اشک تو چشمای همه جمع شد ...
بهیار یه نفس عمیق کشید و دوباره راهش رو به سمت اتاق کج کرد ... رفت تا شاید بتونه مرهمی باشه به دل مادری که کودکش رو تو هشت ماهگی از دست داده ...
اول
وبلاگ جدید مبارک
میرم میخونم برمیگردم
سلام گیسو جان
قربونت برم اینجا اول و آخر نداره
مررررسی
لطف داری
سلام .خونه جدیدتون مبارک ....تو خونه جدیدتون مهمون جدید هم جا داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سلام
مرسی
مهمون روی چشم من جا داره میترا جان
سلام هاله بانو جان
یعنی کی میخوایم این فرهنگهای احمقانمون رو درست کنیم؟
یعنی الان که زنها پا به پای مرد ها درس میخونن و کار میکنن چی کم دارن از مرد ها که باید...
اون تخت آخری دلمو شکوند..چرا باید سرنوشت یه زن اینطوری بشه؟
تو کار خدا میمونم بعضی وقتها بدجور..
سلام تیراژه جان
نمی دونم کی می خواییم اصلاح بشیم
تخت اول کاملا واقعی بود و عینی اما دو تخت دیگه محصول فکر بود که از همون تخت اول نشات گرفت
آخی هاله جونم, چقدر دلم سوخت واسه اون مادر تصادفی و اینکه تا کی میخوایم این فرهنگه پسر سالار رو ادامه بدیم؟
اومده بودم باز تشکر کنم و کلی بوس
لاهیگ جان
من خیلی دوست دارم عزیزم
منم بووووووووووووووووس
سلاممم عزیزم
همش دردناک بود ولیکن اولی و دومی یه جورایی درد باورهای کهنه و نادرستی که انگار با گذر هیچ تغییری نکردن..ولی سومی درکش سخت تره و دردش شاید بیشتر حتی اگر بنابر نظر بعضیا حکمتی هم توش باشه..
سلام فاطمه جان
خیلی از مشکلات ما ریشه تو باورهای گذشته مون داره
گاهی اینقدر حرصم می گیره از این حکمت ....
تا جهل حاکم باشه این درد ادامه داره هاله....هزاران ساله که درد حماقت آدمها زخم زده به دلاشون ولی درس نمیگیرن........
الهه تا زمانی که تصمیم نگیریم رنگ باورهامون رو عوض کنیم باید تاوان بدیم ... تاوان خیلی چیزها رو باید بدیم ...
هنوز این عقاید مسخره هست بین مردم ما...
تخت آخری منو یاد یکی از دوستام انداخت...پارسال همین موقع ها بچه اش رو تو هشت ماهگی از دست داد...خیلی سخته....خیلی...
متاسفانه آره فرشته جان
ما هنوز درگیر عقاید گذشته هستیم
الهی بگردم چقدر بهش سخت گذشته ...
ساده لوحانه آرزو میکنم تاریخ هیچوقت ماجرای مشابه تخت آخر رو به خودش نبینه...
خیلی تلخ بود:(
بهارم زندگی همیشه تلخه ....
سلام و ممنون که به فسقلی همیشه (دیر و زودش مهم نیست) سر می زنید!
عجب پست شلوغ پلوغی بود! برم دوباره بخونمش تا ببینم قضیه چی بود دقیقا.
شلوغ پلوغ؟ به تازه ندیدید ...
اون موقع که دیوونه می شم و یه کله می نویسم رو ببینید چی می گید
اخ .. خیلی سخته بچه هشت ماه کاملا یه انسانه و با مادر انس داره
سلام آقای پیرزاده
واقعا هشت ماه موجود زنده ای رو پرورش بدی بعد خیلی اتفاقی از دستش بدی خیلی زجر آوره ...
دلم سوخت. . .
نه! یعنی دلم ریش ریش شد. . .
الاهی بمیرم براش. . .
پری تخت اول عینی بود
اما تخت دوم و سوم رو خودم نوشتم
موقع نوشتن تخت سوم باور کن خودم رو گوشه اون اتاق حس کردم
سلام هاله جان..
..چی بگم...تاوقتی دید مون نسبت به انسان ..اونم فرزندی که از گوشت وپوست خودمونه ..این باشه !!..از این اومدن و رفتن مون تو این دنیا..هیچی نقهمیدیم..هیچی !!..
سلام مامانگارم
این جوری که بوش می یاد مامانگار جونم دور از جون شما ما کلا هیچی نمی فهمیم
هنوز می گیم پسر پسر قند عسل دختر دختر کپه خاکستر
چقدر غمناک بود جریان اون اتاق آخر ...
سلام
آره بد بود ....
پس خوبید دیگه؟؟؟
گفتم شاید قهرید؟
اگه قراره یه روز بچه داشته باشم ، دوس دارم که دختر باشه.
خیلی.
خود من هم به شخصه عاشق دخترم
یه دختر تپل ناز و خوش سر و زبون که همیشه دامن کوتاه پاش باشه و دل همه رو ببره
درضمن خونه جدید مبارک.
ایشالا کلی خاطره خوش هم از اینجا داشته باشی.
مرسی
اما آلن معمولا رسمه دست خالی نمی رن خونه نو برای تبریک ها
عجب شبی بوده . برای دوتا اتاق آخر خیلی متاسف شدم .
برای دومی بیشتر البته ... میدونی ، اینکه یه خانواده ای ازت فقط پسر بخوان خیلی توش حرفه و دردناک البته .اما اینکه یکی بچه دار نمیشه توش حکمت داره و حکمتش هم همین از دست دادنش بوده .
از این شب ها زیادن دلی
آره دومی به نظرم خیلی درده
این که از بهترین چیزی که بهت بخشیده شده ناراحت باشی نهایت بدبختیه ...
وای خدایا
دلم به حال بیمار اتاق آخر حسابی سوخـــــت
یاد ماه های آخر بارداریم افتادم بهش حق می دم که اینهمه اندوهگین باشه
الهییییی نسرین جان
مادر بودن و موندن از نظر من یه هنره
امروز یه خبرو تو یکی از سایتای خبری خوندم که هر پست مطلبی رو که درد جامعه رو بگه نمیتونه به پای اون برسه که با فوت یه بچه 8-9 ساله که به علت مصرف شیشه پدرش بچه رو سوزونده بود برسه
هرکاری میکنم نمیتونم فراموش کنم
از این قبیل دردها تو جامعه ایرانی زیاد شده نمیدونم کو پس اون نسل اریایی ما کو اون انسانیتهای ما
یا خدااااااااااااااااااااااااااااا
ما داریم به کجا می رسیم؟
سلام
واقعا تلخ بود
من موندم این خانواده ها از پسر چی میخوان
والا بچه فرق نمیکنه پسر باشه یا دختر.تازه راستش رو بخوای دختر بهتره
سلام
واقعا آخه پسر هم شد بچه
خداییش اگه من یه روز پسر داشته باشم می ذارمش پشت در کارگر شهرداری بیاد ببرتش
وای چه بد یاد خالم افتادم اونم تو هشت ماهگی بچش رو از دست داد خیلی دردناکه خیلی هاله جان

راستی خونه ی نو مبارک الهی از در و دیوارهای این خونه عشق و مهربونی بباره عزیزم
الهی بمیرم ....
.
.
.
.
مرررسی عزیزم
اما فکر نمی کنی اونجوری زیادی عشقولانه می شه
من رو چرا تو خونه قبلیت جا گذاشتی؟؟من تو لینکهات نیستم
الهی بمیرم پونه
بسکه شیطونی خوب جا موندی دیگه
پونه جان در اسرع وقت می رم سراغ محمد
محمد بیا جوابگو باش لطفا
خیلی عالی بود.ممنون که اومدین و نظر گذاشتین.
مرسی
فقط خدا یه لطفی کنه به من علم غیب بده عالیه
چون حداقل می تونم بفهمم شما کی هستید ...
آخه یه نامی نشونی ردی ...
گناه نداشت به خدا
عزیزم خونه نوت مبارک!
گاهی تغییر لازمه و به آدم کمک می کنه..
سلام تلاش عزیز
ممنونم و امیدوارم کمک کنه
چقد وحشناک هاله بانو جونم خیلیییییییییی
یهو میبینی همه چیو توو یه لحظه از دس دادی ،تمام امیدا و آرزوهاتو.....
خدا بهش صبر بده
الهی فدات بشم کیانا
این فقط یه داستان بود البته ماجرای تخت اول کاملا وافعی بود اما دو تا تخت بعدی ساخته ذهن بود ....
بچه ها درباره داستان گفتنیا رو گفتن...اگه اجازه بدی یه چیز نسبتا بی ربط ولی مهم رو بگم...
تا حالا فکر کردی که چرا خیلی از ما در ذهنمون قسمت ناراحت کننده یه داستان رو میسازیم؟...یا به این فکر کردی که چرا تصویر دوم و سوم رو انقدر غمگین نوشتی؟...یا اینکه چرا حداقل مثل واقعیت زندگی یکیشو شاد (یا خنثی) و یکیشو غمگین ننوشتی؟...
به غمگین دیدن عادت نکن..."بد جور" ضرر میکنی...اینو یه غمگین حرفه ای سابق داره بهت میگه!...
حمید خان تا حالا کسی بهتون گفته کامنت هاتون بی نظیره ...
حرف احمقانه ای بود حتما گفته ...
یه لحظه مات موندم ...کامنت هاتون بی نظیره چون دقیقا اون قسمتی از فکر رو می خونید که همه ازش گذر می کنن حتی صاحب فکر
درست می گید انگار عادت کردیم به غمگین بودن و دیدن
یکیش خودم فکر کنم اصلا بلد نیستم شاد بنویسم حتی اگر موضوع شاد هم باشه باز کششم به سمت گوشه های غمگین باشه
.............
دید وسیعی دارید ابر چند ضلعی و من باز هم می گم کامنت هاتون بی نظیره
میگم این بچه ما هم اگه پسر شد بزار کنار پسر خودت
جدا جناب تمدن
یعنی کارگر شهرداری باید ۲ تا بچه با خودش ببره؟؟
نازززززززززززززییییی
عزیزم
- میفهمم...ولی چاره ای نیست جز اینکه سعی کنی در مقابل وسوسه غمگین نوشتن مقاومت کنی...البته این معنیش این نیست که همیشه شاد بنویسی!...همونقدر که اون غیرطبیعیه اینم هست...حرفم اینه که تخصصمون گریه انداختن یا خندوندن نباشه! نه مداح سر قبر باشیم نه دلقک سیرک!...آدم باشیم! یه آدم عادی...یه آدم عادی که گاهی غمیگنه گاهی شاد...گاهی هم خنثی...چند خط نوشته ساده ولی صادقانه محترمتر از یه نوشته شاهکاره که همش اداس...
- ممنون از لطفت عزیز
مرررررررسی ابر چند ضلعی
تلاش می کنم آدم باشم اونم از نوع عادیش
سخته ولی باید تعادل ایجاد کرد و من باید از پس این کار بر بیام
خیلی قشنگ به نصویر کشیدی هاله. . .
واقعن فک کردم اتفاق افتاده دختر. . .
مرسی
پری قسمت اولش واقعی بود